دیشب بعد از اینکه از امام زاده برگشتیم خونه،دقیقا موقع خواب دوباره الطاف خدارو مرور کردم!

اینکه سالها قبل، با کلی رعایت تو پوششم می رفتم و تو مراسمها حضور پیدا می کردم،اینکه گریه به دلم اونجوری که باید نمی نشست!چرا؟ چون میترسیدم آرایشم حتی همون کمش بهم بریزه !اینکه خالی نمی شدم!اینکه اشکها آرومم نمی کرد!اینکه با خدا که حرف میزدم ارتباطمو یک طرفه می دیدم و گاهی هیچ طرفه!میدونی اونموقع ها حالم با گریه خوب نمی شد شاید حتی گاهی بد می شد!بد چون فکر میکردم مگه منم دیده میشم!مگه منم دوست دارن!

بعدش شروع کردم به مرور زندگی خودم.به خوابهای عجیبی که دیده بودم و تو قسمت

داستان زندگی من

اکثرشو ثبت کردم.یکیش که عجببب خوابی بود انصافا!دیشب تو مرورهام لبخند می زدم و با خودم میگفتم ،خدایا اینا چی بود من می دیدم!

حاج آقا مهدیان که تو خواب دیدمش کی بود!وقتی رسید سرم پایین بود و گفتم بازم نصیحت قشنگ؟! بهم گفته بود بند کتونیتو باز کن!منم بدون هیچ سوالی حتی با رضایت اینکارو کردم ،بعدش گفت:بندو ببند به دسته اون دبه آبی که اونجاست (پرِ آب بود)،منم بستم.بعدش گفت:بندو بگیر دستت و بیارش برای من.منم در حالی که دبه دستم بود گفتم:آخه میترسم بند باز بشه و آب بریزه !اونم گفت:می دونی موهای تو حکم همین بندو داره؟! الان که خوابو تحلیل میکنم خندم میگیره!خیلی محتواش سنگین بود!کی بود حاج آقا مهدیان که انقدر قشنگ نصیحتم کرد!کی بود که با لبخند نصیحتم کرد!کی بود که انقدر مردونه نصیحتم کرد!کی بود که هنوزم با یادآوری نجابت تو رفتارش،دلم براش تنگ میشه !


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

لطافت های روح یک خانووم سایت افشین آذری خرید اینترنتی انشا بیستپ تحسین رفیعی مجله های مفید چهارده خورشید نمونه سوالات هیدروپونیک فنی حرفه ای نهج البلاغه من یک ایرانی در آمریکا!